انصافا جالب و خوندنسيت ... شما هم گير بديد جوون بشيد :
1- اعداد بدرد نخور را به دور بريز. اين شامل سن، وزن و قد ميشه. اجازه بده پزشکان براي اونها نگران باشند، براي همين به اونها پول ميدي ديگه.
Throw out nonessential numbers. This includes age, weight and height
Let the doctors worry about them. That is why you pay them
2- فقط با دوستان خوش اخلاق معاشرت کن، غرغروها و بداخلاقها نابودت ميکنند (ضمناً اگر جزو اون غرغروها يا بداخلاقها هستي اين رو به خاطر بسپار).
Keep only cheerful friends
The grouches pull you down. (keep this In mind if you are one of those grouches)
3- شروع به يادگرفتن کن. کامپيوتر، هنر، باغباني... هرچيزي که دوست داري، هرکاري که اجازه نده مغزت بيکار بمونه. "مغز بيکار کارگاه شيطانه"، و نام شيطان اينه: آلزايمر!
Keep learning
Learn more about the computer, crafts, gardening
whatever. Never let the brain get idle
"An idle mind is the devil's workshop
And the devil's name is Alzheimer's
4- از چيزهاي کوچک و ساده لذت ببر.
Enjoy the simple things
5 - به جاهاي نادرست و پر گناه نرو
برو به خريد، حتي مسافرت به يه شهر ويا يک کشور ديگه اما نه به جائي که پراز گناه و خطاست وهميشه يادخدا باش
Don't take guilt trips
Take a trip to the mall, even to the next county, to a foreign country, but NOT to where the guilt is &َ Always Remember God
6.بيشتر مواقع طولاني بخند. آنقدر بخند که احتياج به نفس تازه داشته باشي. و اگر دوستي داري که تورو ميخندونه بيشتر وقت خودت را با او بگذرون.
Laugh often, long and loud. Laugh until you gasp for breath
And if you have a friend who makes you laugh, spend lots and Lots of time with HIM /HER
7- اشک و غصه هم پيش مياد؛ يه کم گريه زاري کن، يه کم غصه بخور و تحمل کن و بعد حرکت کن.. تنها کسي که تمام عمر با تو خواهد بود، خودت هستي.
تا زنده اي زندگي کن.
The tears happen
Endure, grieve, and move on. The only person who is with us our entire life, is ourself. LIVE while you are alive
8- دور وبرت رو پر کن از هرچيزي که دوست داري، فاميل، هدايا و يادگاريها، موسيقي، گل و گياه، سرگرميها، هرچيزي که خودت دوستش داري.
خونه تو پناهگاه توست.
Surround yourself with what you love
Whether it's family, keepsakes, music, plants, hobbies, whatever
Your home is your refuge
9. قدر سلامتي خودتو بدون
اگر خوبه، نگهش دار و مواظب باش،
اگر استوار نيست، بهترش کن،
اگر هم بدتر ازاوني است که خودت بتوني کاري بکني، خوب کمک بگير.
Cherish your health
If it is good, preserve it
If it is unstable, improve it
If it is beyond what you can improve, get help
10 - در هر موقعيتي عشق خودت رو به کساني که دوستشون داري بيان کن و بگو.
Tell the people you love that you love them, at every opportunity
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.
خر به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.
خدا سگ را آفرید و به او گفت:
تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد.
سگ به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد.
خدا میمون را آفرید و به او گفت:
تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.
میمون به خداوند پاسخ داد:
بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:
تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت:
سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده. و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند!
و پس از آن، ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند، و مثل خر بار می برد!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد!
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند!
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می برد.
مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود.
چوپان، هر روز که گرسنه میشد، گوسفندی را میکشت. کباب میکرد و خود و بستگانش با آن سیر میشدند.
سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. ای مردم. گرگ...
مردم ده سرآسیمه میرسیدند و میدیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ گوسفندی را خورده است.
مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین و خونخوارترینها.
چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد.
هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است.
یکی از مردم، به بقیه گفت:
ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هایی از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقی است.
بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگیرید...
ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهی میکردند.
برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند.
از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها، در داستانهای خود شرح میدادند که:
عزیزان. دورغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست. دروغگوها میتوانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش، چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر میدانند، و گاهی اوقات پدران هم
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایدهای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم میكند.
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود میسازد
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام میدهیم دوست داشته باشیم
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق میافتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان میدهند
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق میتوان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر میكند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه میدهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت میشود
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
ممكن است
كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار كرد.
همسايه ها به او گفتند: چه بد اقبالي!
او پاسخ داد: ممكن است.
روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي!
او گفت: ممكن است.
پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست.
همسايه ها گفتند: چه اتفاق ناگواري.
او پاسخ داد: ممكن است.
فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.
همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي !
او گفت: ممكن است.
و اين داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگي ادامه دارد...
منبع : يادداشتهايي از يك دوست؛ اثر آنتوني رابينز
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
قبل از ازدواج این 25 سئوال را حتماً از همسر آینده خود بپرسید:
پاسخ بعضی سوِالات به زمان زیادی احتیاج دارد. برای پاسخ به این سوِالات بهتر است هر دوی شما وقت بگذارید. نگذارید نداشتن پاسخ برای یك سوِال مانع بررسی سایر سوِالات شود. اگر پاسخ یك سوِال به تفكر بیشتری احتیاج دارد ،فعلاً از آن بگذرید و به سراغ سوِال بعدی بروید. یادتان باشد بهترین ازدواجها بر مبنای پایه و اساس محكم و قوی استوار شدهاند.
قبل از ازدواج این 25 سئوال را حتماً از همسر آینده خود بپرسید:
1) آیا شما میخواهید بچهدار شوید؟ اگر مایلید چند فرزند؟
2) اگر زمانی مشخص شد من یا شما قادر به بچهدار شدن نیستیم، آیا قبول دارید كه فرزندی را از پرورشگاه بپذیریم و بزرگ كنیم
3) اگر در آینده صاحب فرزند شویم، آیا حاضرید او را به مهدكودك بفرستیم؟ در غیر این صورت چه كسی از او نگهداری خواهد كرد؟
4) آیا مادر باید از شغل خود چشم بپوشد و از فرزندان نگهداری كند؟ در این صورت وضعیت مالی زندگی مشترك به چه وضعی در خواهد آمد؟ آیا مرد خانه قادر است در این صورت زندگی را به تنهایی اداره كند؟
5) تعطیلات را چگونه بگذرانیم؟ آیا برنامه تعطیلات را دو نفری خواهیم گذراند یا حتماً باید با فامیل به تعطیلات برویم؟
6) در مواقعی كه جر و بحث پیش میآید ، چه واكنشی نشان میدهید؟ آیا عصبانی میشوید؟ در صورت عصبانیت چه رفتاری از خود نشان میدهید؟
7) نظر شما در مورد تعهد به زندگی چیست؟ در صورت خیانت از طرف خودتان یا من چه واكنشی نشان میدهید؟
8) در مورد فرزندان چه رفتار و انطباقی مدنظرتان است؟
9) عقاید مذهبی شما چگونه است؟
10) در مورد روابط زناشویی چهنظری دارید؟
11) در مورد مسائل مالی چهنظری دارید؟ درآمد هركدام از ما چگونه خرج میشود؟
12) هزینههای زندگی بر چه مبنایی تعیین میشود؟ منبع درآمد چگونه است و آیا كفایت زندگی مشترك را میكند؟ آیا امكان پسانداز وجود خواهد داشت؟
13) 2 سال، 5 سال، 10 سال و 20 سال آینده، خود را چگونه میبینید؟
14) ساعات خواب و بیداری و كارتان چگونه است؟ صبحها زود بلند میشوید؟ آیا عادت دارید شبها تا دیروقت بیدار باشید؟
15) چهكسی مسئول خرید منزل، پخت و پز و تمیز كردن است؟ آیا در این زمینه كمك میكنید؟ 16) عادت خرجكردن پول در شما چگونه است؟ هر ماه چه میزان پسانداز میكنید؟
17) آیا در خانواده شما سابقه بیماری روانی وجود دارد؟
18) در مورد مسائل زیر ، اهداف طولانیمدت و كوتاهمدت شما چگونه است: شغل، فرزندان، مالكیت منزل و هر نوع متعلقات كه به هر دوما مربوط است؟
19) كجا زندگی خواهیم كرد؟ محل سكونت و منزل ما كجا و با چه شرایطی خواهد بود؟
20) شهر محل سكونت ما كجا خواهید بود؟ آیا این شهر تغییر میكند؟
21) آیا شغل شما به صورتی است كه مجبورید شبها كار كنید؟
22) آیا برای همسر آینده خود محدودیتهایی در ذهن دارید؟
23) وقتی استرس دارید، ناراحتید و یا درگیری ذهنی شدیدی دارید، بهترین روش كمك به شما چیست؟
24) اگر در ازدواج مشكلی پیش بیاید، تا چه مدت میتوانید صبر كرده و مشكل را حل كنید؟ آیا مسئلهای در ذهنتان وجود دارد كه اگر در زندگی مشترك بروز كند بهنظرتان غیرقابل ترمیم و جبران است؟
25) پنج روش كوچكی كه شما به وسیله آن هر روز میتوانید به همسرتان بگویید و نشان دهید كه دوستش دارید (البته بدون آنكه همسرتان تقاضا كند) چیست؟
پاسخ بعضی سوِالات به زمان زیادی احتیاج دارد. برای پاسخ به این سوِالات بهتر است هر دوی شما وقت بگذارید. نگذارید نداشتن پاسخ برای یك سوِال مانع بررسی سایر سوِالات شود. اگر پاسخ یك سوِال به تفكر بیشتری احتیاج دارد ،فعلاً از آن بگذرید و به سراغ سوِال بعدی بروید. یادتان باشد بهترین ازدواجها بر مبنای پایه و اساس محكم و قوی استوار شدهاند
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و در آخر زندگي زندگي است.
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
- دانایی توانایی به بار می آورد ، و دانش دل کهن سالان را جوان می سازد .
- گوش شنونده همیشه در جست و جوی سخن خردمندانه و حکیمانه است .
- خرد برترین هدیه الهی است .
- خرد و دانش مرد دانا در گفتار او هویداست .
- کسی که خرد ندارد همواره از کرده های خویش پشیمان و در رنج است .
- بی خردی اسارت بدنبال دارد .و خرد موجب آزادی و رهایی است .
- خرد مانند چشم هستی و جان آدمی است و اگر آن نباشد چگونه جهان را به درستی خواهی گذراند .
- خداوند درهای هنر را بر روی دانایان دادگر گشوده است .
- کسی به فرجام زندگی آگاه نیست ، خداوند هم نیازی به عبادت بنده ندارد .
- دانش ارزش آن را دارد که به خاطر آن رنج ها بکشی .
- چراغ مایه دفع تاریکی است ، بدی جوهر تاریکی در زندگی آدمی است ، که از آن دوری باید جست .
- بی خردی است، که بگویم کسی بدی را بی بهانه (دلیل )انجام می دهد.
- رنج منتهی به گنج را کسی خریدار نیست.
- اگر برای انجام کاری بزرگ ، زمان نداری .بهتر است بی درنگ آن را به دیگران بسپاری.
- کتاب زندگی گذشتگان ، جان تاریک را روشنی می بخشد .
- این جهان سراسر افسانه است جز نیکی و بدی چیزی باقی نیست.
- فرمان ایزد به جهانداران داد و دهش است .
- کسی که به آبادانی می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند.
- آزادگان را کاهلی ، بنده می سازد.
- فرمانرویانی که گوش به فرمان مردم دارند در زندگی جز رامش و آوای نوش نخواهند شنید.
- کسی که بر جایگاه خویش منم زد بخت از وی روی بر خواهد تافت.
- ابلیس مانند نیکخواهان پیش می آید ، ابتدا عهد و پیمان می گیرد ، سپس راز می گوید.
- آنگاه که هنر خوار می گردد جادو ارجمند می شود.
- دیوان که فرمانروا و دست دراز شدند سخن از نیکی را هم باید مانند راز گفت.
- جز مرگ را ، هیچ کسی از مادر نزاد.
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
داستان
بر گرفته از يه جايي يا يه چيزي
سر کلاس ریاضی بود. معلم داشت جغرافی درس می داد.
من هم سرتا پا گوش بودم تا زبان رو یاد بگیرم. آخه میدونید
فیزیک من خیلی ضعیف بود! برای همین می ترسیدم امسال
هم مثل سال بعد نمره بدی از تاریخ بگیرم!!! همین طور که معلم داشت
یه شعر نو از حافظ می خوند، درزدن. معلم ورزش هم رفت و در را باز کرد.قیییییییییﮊ....!!! آقای ناظم بود. کوپ کردم، آخه قرار بود فردا غیبت کنم! گفتم نکنه اومده غیبت های فردا رو رد کنه!!!
تو همین فکرها بودم که یه هو معلم فلسفه من رو صدا زد و من رفتم. آقای ناظم گفت : بابات رو تو چت روم دیدم، مسیج زد و گفت به تو بگم دیر بری خونه! آقا من هم تیر کردم سمت خونه. از دیفار مدرسه سوت شدم بالا و پریدم پایین. همین جوری که میرفتم داداشم رو دیدم. اون هم داشت میدوید. خیال کردم مسابقه دو و میدانیه!
بعد فهمیدم با من کار داره. گفت : اکبر آقا، هووی بابا، گفته زودی بری ترمینال یه بلیط فقط برگشت هواپیما! کرایه کنی و بری اصفهان ببینی شیراز چه خبره!!!
مثل اینکه مامان بزرگ رفته اهواز خونه دایی. من هم جیک ثانیه پریدم فرودگاه و یه بلیط سینما خریدم! وقتی برگشتم خونه مامانم گفت : بپر از قصابی سر کوچه چند کیلو میوه اجاره کن و بیا که عمه ات اومده! من هم داد زدم : آخ جون! آخه من خاله رو خیلی دوست داشتم. سه سوت رفتم قنادی و 15 کیلو تخم مرغ و 1382 تا عدس خریدم. وقتی رسیدم خونه، کمپوت ها رو دادم به مامانم و اون هم هندونه ها رو گرفت و گفت سرت درد نکنه، عجب هلوهایی خریدی!!!!!
من هم رفتم تو و پیش عمو نشستم. دو دقیقه که گذشت دیدم حوصله ام سر رفته و همه لباسام رو کثیف کرده!!! من هم از زن دایی خداحافظی کردم و اومدم بیرون! خونه ما تو تهران بود، اونجا هم درشکه های توپی داره که با الاغ های انزکتوری کار میکنه!!! سوار شدم، اما بعد دو میلیونیوم ثانیه گلاب به روتون هواپیما پنچر شد و کمک شوفر گفت که کالاسکه اوسکول شده و همه باید پیاده بشن چون باید لاستیک دوچرخه رو عوض کنه!!!
من هم دیدم اون ور خیابون کافی نت بی کلاسی زدن. نا مردی نکردم و رفتم تو. با خودم گفتم کی به کیه تو این کافی شاپه یه نون بربری میزنیم و ردیف!
به قهوه چی گفتم : خانوم ببخشید شیر موز دارین. اون هم یه پیتزا آورد و گفت : این رو بخور بعد بیا تو اتاق بالایی، کارت دارم !!! من هم دیزی رو که آورده بود خوردم و شماره خودم رو براش گذاشتم رو میز و گفتم بقیه اش مال خودت . دیدم یه جوری نیگام میکنه، گفتم استغفرالله...خدا رو خوش نمیاد ناراحتش کنم. اومدم یه تریپ لاو براش بیام که یه هو یکی دستم رو گرفت . خیلی عصبانی شدم، قات زدم و چاقوی فیل کش دسته نقره ای زنجانی رو از جیبم در آوردم و خواستم مثل آلبالو پوست اون بچه قرتی رو بکنم که یه هو چهار پنج نفری دست و پام رو بستن. همه شون روپوش سفید پوشیده بودن . دیگه هیچی نفهمیدم...فقط شنیدم یکیشون به اون یکی میگفت : آقای دکتر، دقیقا 48 درجه تب داره !!! باید به خونوادش اطلاع بدیم.
توی همون حال چشمام رو باز کردم و گفتم : من فقط در حضور وکیلم میرم دستشویی!!!
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
در شهري در آمريكا، آرايشگري زندگي مي كرد كه سالها بچه دار نمي شد. او نذر كرد كه اگر بچه دار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد!
روز اول يك شيريني فروش وارد مغازه شد. پس از پايان كار، هنگامي كه قناد خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه اش را باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر از طرف قناد دم در بود.
روز دوم يك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه اش را باز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود.
روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد. در پايان آرايشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد.
حدس بزنيد فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه اش را باز كند، با چه نظره اي روبرو شد؟
فكركنيد. شما هم يك ايراني هستيد.
.
.
.
چهل تا ايراني، همه سوار بر آخرين مدل ماشين، دم در سلماني صف كشيده بودند و غر مي زدند كه پس اين مردك چرا مغازه اش را باز نمي كند.
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |















