تبليغاتX
اعتـمــــــــاد
اعتماد به نفس هميشه حاصل درست عمل كردن نيست بلكه نتيجه نترسيدن از اشتباه است


اعتـمــــــــاد








Search Engine Optimization


 
 
مقدمه : جریانات رخت‌خوابی اصولاً از جذاب‌ ترین موضوعات در زندگیه بشریه!
به هر حال این جریانات در زندگی هر آدمی اتفاق می‌افته...البته الان در همه دنیا اینطوری شده که اصولاً آقایون باید دنبال این مسائل بدوند و خانم‌ها هم ازش به عنوان اسلحه ‌ای مرگبار علیه آقایون استفاده‌کنن !!! 

این داستان پایین رو جایی خوندم و خیلی خندیدم گفتم ترجمه کنم شما هم بخونین
قصد فقط خنده‌ است و توی این داستان قرار نیست چیزی ثابت بشه و تنها بخشیش که به آقایون حال میده اینه که مثل اون قسمت‌های تام و جری می مونه که تام برنده میشد نه جری !!! 

 فقط به خانم‌ها بر نخوره خواهشاً !!! 

 و اما داستان :

 یک شب که من و همسرم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم، در حالی که احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد یک دفعه خانم برگشت و به من گفت : من حوصله‌اش رو ندارم فقط می‌خوام که بغلم کنی !!!

- چی؟ یعنی چی اونوقت ؟!

و اون ، جوابی رو که هر مردی رو به در و دیوار می‌کوبونه بهم داد :

 -تو اصلاً به احساسات من به عنوان یک زن توجه نداری و فقط به فکر رابطه‌ی فیزیکی ما هستی !

و بعد در پاسخ به چشم‌های من که از حدقه داشت در می‌اومد اضافه کرد:

- تو چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی که توی رختواب بین من و تو اتفاق می‌افته؟!!

 خوب واضحو مبرهن بود که اون شب دیگه هیچ حادثه‌ای رخ نمیده و برای همین من هم با افسردگی خوابیدم ... 
 
فردای اون شب ترجیح دادم که مرخصی بگیرم و یک کمی وقتم رو باهاش بگذرونم ، با هم رفتیم بیرون و توی یک رستوران شیک ناهار خوردیم ، بعدش رفتیم توی یک بوتیک بزرگ و مشغول خرید شدیم ...

چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان کرد و چون نمی‌تونست تصمیم بگیره من بهش گفتم که بهتره همه رو برداره !
بعدش برای اینکه ست تکمیل بشه توی قسمت کفش‌ها برای هر دست لباس یک جفت هم کفش انتخاب کردیم و در نهایت هم توی قسمت جواهرات یک جفت گوشواره‌ الماس !

 از خوشحالی داشت ذوق مرگ می‌شد !!!

 حتی فکر کنم سعی کرد من رو امتحان کنه ! چون ازم خواست براش یک مچ‌ بند تنیس بخرم، با وجود اینکه حتی یک بار هم راکت تنیس رو دستش نگرفته ‌بود !

نمی‌تونست باور کنه وقتی در جواب درخواستش گفتم: بردارش عزیزم !
 
در اوج لذت از تمام این خرید‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: عزیزم فکر کنم همین‌ها خوبه ، بیا بریم حساب کنیم ...
 
در همین لحظه بود که گفتم : نه عزیزم من حالش رو ندارم !!!

با چشمای از حدقه بیرون زده و فک افتاده گفت : چی ؟!!

 - عزیزم من می‌خوام که تو فقط کمی این چیزا رو بغل کنی! تو به وضعیت اقتصادی من به عنوان یک کارمند توجهی نداری و فقط همین که من چیزی بخرم برات مهمه !!!
 
موقعی که توی چشمهاش می‌خوندم که همین الانه که بیاد و منو بکشه اضافه کردم : چرا نمیتونی من رو بخاطر خودم دوست داشته ‌باشی نه بخاطر چیزایی که برات می‌خرم ؟!

  خوب مسلما امشب هم توی اتاق‌ خواب هیچ اتفاقی نمی‌افته !!!

فقط من دلم خنک شده که فهمیده : هرچی که عوض داره ، گله نداره !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 9:51  توسط eetemad  | 


یه شب که من حسابی خسته بودم

همینجوری چشمامو بسته بودم

سیاهی چشمام یه لحظه سر خورد

یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد

تو خواب دیدم محشر کبری شده

محکمه الهی بر پا شده

خدا نشسته ، مردم از مرد و زن

ردیف ردیف مقابلش واستادن

چرتکه گذاشته و حساب می کنه

به بنده هاش عطاب خطاب میکنه

میگه چرا این همه لج می کنید

راهتونُ بیخودی کج می کنید ؟

آیه فرستادم که آدم بشید

با دلخوشی کنار هم جمع بشید

دلای غم گرفته رو شاد کنید

با فکرتون دنیا رو آباد کنید

عقل دادم برید تدبر کنید

نه اینکه جای عقلُ کاه پر کنید

من بهتون چقد ماشالله گفتم

نیافریده باریک الله گفتم ؟

من که هواتونُ همیشه داشتم

حتی یه لحظه گشنتون نذاشتم

اما شما بازی نکرده باختید

نشستیدُ خدای جعلی ساختید

هر کدوم از شما خودش جدا شد

از من و آیه های ما جدا شد

یه جو زمین و این همه شلوغی

این همه دین و مذهب دروغی ؟!!

حقیقتا شماها خیلی پستین

خر نباشین گاوُ نمی پرستین

از توی جمع یکی بلند شد ایستاد

بلند بلند هی "صلوات" فرستاد

از اون قیافه های حق به جانب

هم خودی شاکی هم از اجانب

گفت چرا هیشکی روسری سرش نیست ؟

پس چرا هیشکی پیش همسرش نیست ؟

چرا زنا اینجوری بد لباسن ؟

مردای غیرتی کجا پلاسن ؟

خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن

اینجا که فرقی ندارن مرد و زن

یارو کنف شد ولی از رو نرفت

حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت

چشاش می چرخن نمی دونم چشه

آهان می خواد یواشکی جیم بشه

دید یه کمی سرش شلوغه خدا

یواش یواش شد از جماعت جدا

با شکمی شبیه بشکه نفت

یهو سرش رو پایین انداخت و رفت

غراولا چندتا بهش ایست دادن

یارو وانستاد تا جلوش واستادن

فوری در آورد واسشون چک کشید

گفت ببرید وصول کنید خوش باشید

دلم برای هوریا لک زده

دیر برسم یکی دیگه تک زده

اگه نرم هوری دلگیر میشه

تو رو خدا بذار برم دیر میشه

غراول حضرت حق دمش گرم

با رشوه خیلی کلون نشد نرم

گوشای یارو رو گرفت تو دستش

کشون کشون برد و یه جایی بستش

رشوه حاجی رو ضمیمه کردن

توی جهنم اونو بیمه کردن

حاجیه داشت بلند بلند غُر میزد

داشت روی اعصابا تلنگر می زد

خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی

یه خورده هم حبس نفس کن حاجی

این همه آدم رو معطل نکن

بگیر بشین انقده کل کل نکن

یه عالمه نامه داریم نخونده

تازه هنوز کرات دیگه مونده

نامه تو پر از کارای زشته

کی به تو گفته جات توی بهشته ؟!

بهشت جای آدمای با حاله

ولت کنم بری بهشت ؟؟؟ محاله

یادته چقدر ریا می کردی ؟

بنده های ما رو سیاه می کردی ؟

تا به نفر دورو برت میدیدی

چقدر والضالینُ می کشیدی

این همه که روزه و نوحه خوندی

یه لقمه نون دست کسی رسوندی ؟

خیال می کردی ما حواسمون نیست ؟

نظم و نظام هستی کشکی کشکی است ؟

هر کاری کردی بچه ها نووشتن

می خوای برو خودت ببین تو زوم کن

خلاصه وقتی یارو فهمید اینه

بازم درست نمی تونست بشینه

کاسه صبرش یه دفعه سر می رفت

تا فرصتی گیر می آورد در می رفت

قیامته اینجا عجب جاییه

جون شما خیلی تماشاییه

از یه طرف کلی کشیش آوردن

کشون کشون همه رو پیش آوردن

گفتم اینا رو که قطار کردن

بیچاره ها مگه چی کار کردن ؟

ماءموره گفت می گم بهت من الآن

مفسد فی الارض که می گن همینان

گفت اینا بهشت فروشی کردن

بی پدرا خدا رو جوشی کردن

به نام دین حسابی خردن اینها

کفر خدا رو در آوردن اینها

بدجوری ژاندارکُ اینا چزوندن

زنده  توی آتیش اونو سوزوندن

روی زمین خدایی پیشه کردن

خون گالیلا رو تو شیشه کردن

اگه بهش بگی کلاتو صاف کن

بهت میگه بشینُ اعتراف کن

همیشه در حال نظاره بودن

شما بگو اینا چی کاره بودن ؟

خیام اومد یه بطری هم تو دستش

رفت و یه گوشه ای گرفت نشستش

حاجی بلند شد با صدای محکم گفت :

این آقا باید بره جهنم !!!!!!

خدا بهش گفت تو دخالت نکن

به اهل معرفت جسارت نکن

بگو چرا به خون این هلاکی ؟

این که نه مدعی داره ، نه شاکی

نه گرد و خاک کرده و نه هیاهو

نه اربده کشیده و نه چاقو

نه مال این نه مال اونو خرده

فقط "عرق" خریده رفته خرده

آدم خوبیه هواشو داشتم

اینجا خودم براش شراب گذاشتم

هیو شنیدم ایست خبر دار دادن

نشسته ها بلند شدن واستادن

حضرت اصرافیل از اونور اومد

رفت رو چهار پایه و چندتا صور زد

دیدم دارن تخت روون میارن

فرشته ها رو دوششون میارن

مونده بودم که این کیه خدایا

تو محشر این کارا چیه خدایا

فک میکنید داخل اون تخت کی بود ؟

الآن میگم یه لحظه ، اسمش چی بود ؟

همون که کاراش عالی بود  

اون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد

همون که این لامپا رو اختراع کرد

همون که کاراش علی بود ، اون دیگه

بگید بابا ، توماس ادیسون دیگه

خدا بهش گفت دیگه پایین نیا

یه راست برو بهشت پیش انبیا

وقتُ تلف نکن توماس زود برو

به هر وسیله ای اگر بود برو

از روی پل نری یه وقت میفتی

میگم هوایی ببرندو مفتی

باز حاجی ساکت نتونست بشینه

گفت که مفهوم عدالت اینه ؟

توماس ادیسون که مسلمون نبود

این بابا اهل دینُ ایمون نبود

نه روزه رفته بود نه پای منبر

نه شمر می دونست چیه نه خنجر

یه رکعتم نماز شب نخونده

با سیم میماش شب رو به صبح رسونده

حرفای یارو که به اینجا رسید

خدا یه آهی از ته دل کشید

حضرت حق خودش رو جا به جا کرد

یه کم به این حاجی نگاه نگاه کرد

با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود

خطاب به بنده هاش دوباره فرمود

شما عجب کله خرایی هستید

بابا عجب جونورایی هستید

شمر اگه بود خُب هیتلرم بود

خنجر اگر بود روولولم بود

حیفه که آدم خودشو پیر کنه

و سوزنش فقط یه جا گیر کنه

میگید توماس من مسلمون نبود

اهل نماز و دین و ایمون نبود

اولا از کجا میگید این حرفُ ؟

در بیارید کله زیر برفُ

اون من و بهتر از شما شناخته

دلیلشم همین چیزا که ساخته

درسته گفتم عبادت کنید

نگفتم به خلق خدمت کنید ؟

توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده

دنیا رو هم کلی قشنگ کرده

من یه چراغ که بیشتر نداشتم

اونم تو آسمونا کار گذاشتم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد

نمی دونید چقدر کمک به من کرد

تو دنیا هیشکی بی چراغ نبوده

یا اگرم بوده تو باغ نبوده

خدا برای حاجی آتش افروخت

دروغ چرا ؟ یه کم براش دلم سوخت

طفلی تو باورش چه قصرا ساخته

اما به اینجا که رسیده باخته

یکی میاد یه "هاله " ای باهاشه

چقدر بهش میاد فرشته باشه

اومد رسیدو دست گذاشت رو دوشم

دهانش و آورد کنار گوشم

گفت تو که کلت پر قرمه سبزی است

وقتی نمی فهمی بپرسی بد نیست

اون که نشسته یک مقام والاست

مترجمه ، رفیقه حق تعالی است

خود خدا نیست نمایندشه

مورد اعتمادشه ، بندشه

خدام یم یلد که دیدنی نیست

صداش با این گوشا شنیدنی نیست

شما زمینی همش همینید

اونور میزی رو خدا میبینید

 همینجوری می خواست بلند شه نم نم

گفت که پاشو باید بری جهنم

وقتی دیدم منم گرفتار شدم

داد کشیدم یه دفعه بیدار شدم

شاعر : خلیل جوادی

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 9:55  توسط eetemad  | 


مطمئنم اين گلها رو هيچ كجا نديدين . واقعا زيبان .

گلهاي بسيار زيبا

گلهاي زيبا

براي ديدن بقيش برين ادامه مطلب :  واقعا زيباست !!!


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:53  توسط eetemad  | 


 به مناسبت بزرگداشت هفته معلم :

معلم جان ما جانان مايي ... همه درديم و تو درمان مايي
یک معلم ،همراه با همه ی حروف الفبا یک دنیا باید و نباید است که می تواند به بچه های کلاسش بیاموزد ، معلم به شاگرانش کنار علوم و ریاضی ، روش و راه زندگی بهتر که برای همه ی مردم باشد، می آموزد ...

با همه ی این مشکلات و این مصیبتها ، آیا اگر معلمی از درد جامعه بگوید و به شاگرانش با غیرت بودن را نشان دهد ، همراه با الفبای فارسی از پیشینه ی با شکوه فارسی از افتخارات ایران زمین ، از  تخت جمشید

از ...از ... بگوید باید حکم اعدام شدن ، بدستش بدهند ؟

مگر یک معلم می تواند همراه با ( آ ) از آزادی نگوید ؟

همراه با ( ا) از اعدام افراد بی گناه در سالیان گذشته و حال ، نگوید ؟

همرا با (ب) از برابری حقوق همه ی اقشار ِ ایران  نگوید؟

همراه با ( پ) پرنده بودن و پرواز را یاد ندهد ؟

همراه با (ت ) تبعیضاتی که حکومت امروزه ایران بین اقلیتها و قومها، زن و مرد ، که همه ایرانی اند .بوجود آورده  ، را نگوید ؟

همراه با ( ج ) جمع شدن و در کنار هم بودن برای رسیدن به آزادی و رفع تبعیضات را نگوید؟

همراه با (خ ) خم شدن پشت پدر از سختی و مشکلات زیاد زندگی در مناطق محروم و غیر محروم (حتی) نگوید؟یا از خیانت بعضی دیگر که قدرت در دست دارند ، نگوید ؟

همراه با (ح) ، حمایت کردن از  حرکتهای که به سوی آزادی گام بر می دارند را نگوید ؟

همراه با (چ) از چروک زود هنگام  ِصورت و دستان مادر در کمک به پدر برای تامین معیشیت خانواده ، را نگوید ؟

همراه با (ر) روشنی راه زندگی را به شاگرانش نیاموزد؟

همراه با (ز) از زنان نگوید ؟ زنانی که مادرند و خواهر و همسر .و از قوانین تبعیض ِ جنسیتی ...

همراه با .................

همراه با .................


حال آیا باید برای این اموزش برای این پرودن نسل آینده که بی خیال نباشند به نابرابری ها ، بی تفاوت نباشند به تجاوزها و حریم شکستن ها ...بی خیال نباشند به آنچه به سرزمین آباو اجدایشان می گذرد ، باید حکم اعدام بدست این معلم داد؟

آیا حکم اعدام در ایران با تمدن ، برای معلمی از دیارمان سزاوار است ؟

در ادامه مطلب نامه ی فرزاد کمانگر به مناسبت روز معلم را بخوانید معلمی که در آستانه ی اعدام است:

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:8  توسط eetemad  | 


می گویند برای تعمیر دیگ بخار یک کشتی عظیم بخاری ،از یک متخصص دعوت کردند.
وی پس از آنکه به توضیحات مهندس کشتی گوش داد وسوالاتی از او کردبه قسمت دیگ بخار رفت، نگاهی به لوله های پیچ در پیچ کرد و چند دقیقه به صدای دیگ بخار گوش داد و چکش کوچکی را برداشت و با آن ضربه ای به شیر قرمز رنگی زد ...
 
ناگهان تمام موتور بخار کشتی به طور کامل به کار افتاد وعیب آن برطرف شدو آن متخصص هم در پی کار خود رفت!

روز بعد که صاحب کشتی یک صورتحساب هزار دلاری دریافت کرد متعجب شد و گفت که این متخصص بیش از پانزده دقیقه در موتورخانه کشتی صرف نکرده است .
 
آنگاه از او صورت ریز هزینه ها را خواست و متخصص این صورتحساب را برایش فرستاد :

بابت ضربه زدن چکش 5./ دلار !

بابت دانستن محل ضربه 5/999 دلار !!!

نتیجه : آنچه شما را به نتیجه مطلوب می رساند الزاما نه تلاش و فعالیت سخت و طاقت فرسا که آگاهی و اطلاع از چگونگی انجام دقیق و درست کارهاست.
بسیاری عمر خود را صرف بدست آوردن چیزهایی می کنند که شیوه کسب آن را نیاموخته اند.
آنها با حالتی از تعجب و عدم رضایت از خود می پرسند : چرا زندگی مزد تلایشهایمان را نداده است در حالی که همه آنچه در توان داشتیم به کار برده ایم؟!

موفقیت و رسیدن به اهداف و خواسته ها دارای اصول و قواعدی مشخص است و قبل از هر اقدامی باید از این اصول آگاهی پیدا کرد.
زندگی به عمل همراه با علم وآگاهی جایزه می دهد و شما باید دقیقا بدانید که چه کارهایی ،در چه زمانی و با چه شیوه ای انجام دهید تا به نتایج مورد نظرتان دست پیدا کنید...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 9:7  توسط eetemad  | 


 
هواپيما درحال حرکت بود و آنها همديگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوي کافي براي توميکنم."
دختر جواب داد: " مامان زندگي ما باهم بيشتر از کافي هم بوده است. محبت تو همه آن چيزي بوده که من احتياج داشتم. من نيز آرزوي کافي براي توميکنم ."
آنها همديگر را بوسيدند و دختر رفت. مادر بطرف  پنجره اي که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ايستاد و مي توانستم ببينم که مي‌خواست و احتياج داشت که گريه کند. من نمي‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولي خودش با اين سؤال اينکار را کرد: " تا حالا با کسي خداحافظي کرديد که مي‌دانيد براي آخرين بار است که او را مي‌بينيد؟ "
جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشيد که فضولي مي‌کنم چرا آخرين خداحافظي؟ "
او جواب داد: " من پير و سالخورده هستم او در جاي خيلي دور زندگي مي‌کنه. من چالش‌هاي زيادي را پيش رو دارم و حقيقت اينست که سفر بعدي او براي مراسم دفن من خواهد بود . "
" وقتي داشتيد خداحافظي مي‌کرديد شنيدم که گفتيد " آرزوي کافي را براي تو مي‌کنم. " مي‌توانم بپرسم يعني چه؟ "
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " اين آرزويست که نسل بعد از نسل به ما رسيده. پدر و مادرم عادت داشتند که اينرا به همه بگن." 
او مکثي کرد و درحاليکه سعي مي‌کرد جزئيات آنرا بخاطر بياورد لبخند بيشتري زد و گفت: " وقتي که ما گفتيم " آرزوي کافي را براي تو مي‌کنم. " ما مي‌خواستيم که هرکدام زندگي اي پر از خوبي به اندازه کافي که البته مي‌ماند داشته باشيم. " سپس روي خود را بطرف من کرد و اين عبارتها را که در پائين آمده عنوان کرد :
" آرزوي خورشيد کافي براي تو مي‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است.
آرزوي باران کافي براي تو مي‌کنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد .
آرزوي شادي کافي براي تو مي‌کنم که روحت را زنده و ابدي نگاه دارد .
آرزوي رنج کافي براي تو مي‌کنم که کوچکترين خوشي‌ها به بزرگترينها تبديل شوند .
آرزوي بدست آوردن کافي براي تو مي‌کنم که با هرچه مي‌خواهي راضي باشي .
آرزوي از دست دادن کافي براي تو مي‌کنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي .
آرزوي سلام‌هاي کافي براي تو مي‌کنم که بتواني خداحافظي آخرين راحتري داشته باشي ."
 
بعد شروع به گريه کرد و از آنجا رفت ...
مي گويند که تنها يک دقيقه طول مي‌کشد که دوستي را پيدا کنيد٬ يکساعت مي‌کشد تا از او قدرداني کنيد اما يک عمر طول مي‌کشد تا او را فراموش کنيد ...
اگر دوست داريد اين را براي کسي که هرگز فراموش نمي‌کنيد بفرستيد ...
 
تقديم به شما  دوستان عزيزم
آرزوي کافي برايتان ميکنم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 9:2  توسط eetemad  | 


چرا ما قرآن مي خوانيم با اينکه چيزي از آن نمي فهميم

يک پيرمرد آمريکايي مسلمان همراه با نوه کوچکش در يک مزرعه در کوههاي شرقي کنتاکي زندگي مي کرد. هرروز صبح پدربزرگ پشت ميز آشپزخانه مي نشست و قرآن مي خواند. نوه اش هر بار مانند او مي نشست و سعي مي کرد فقط بتواند از او تقليد کند. يه روز نوه اش پرسيد : پدربزرگ من هر دفعه سعي مي کنم مانند شما قرآن بخوانم ، اما آن را نمي فهمم و چيزي را که نفهمم زود فراموش مي کنم و کتاب را مي بندم ! خواندن قرآن چه فايده اي دارد؟
پدر بزرگ به آرامي زغالي را داخل بخاري گذاشت و پاسخ داد : اين سبد زغال را بگير و برو از رودخانه براي من يک سبد آب بياور. پسر بچه گفت : اما قبل از اينکه من به خانه برگردم تمام آب از سوراخهاي سبد بيرون مي ريزد!؟ پدر بزرگ خنديد و گفت : " آن وقت تو مجبور خواهي بود دفعه بعد کمي سريعتر حرکت کني." و او را با سبد به رودخانه فرستاد تا سعي خود را بکند .
پسر سبد را آب کرد و سريع دويد ، اما سبد خالي بود قبل از اينکه او به خانه برگردد. در حالي که نفس نفس مي زد به پدربزرگش گفت که حمل کردن آب در يک سبد غير ممکن بود و رفت که در عوض يک سطل بردارد .
پيرمرد گفت : "من يک سطل آب نمي خواهم ، من يک سبد آب مي خواهم ، تو فقط به اندازه کافي سعي خود را نکردي ." و او از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند . اين بار پسر مي دانست که اين کار غير ممکن است ، اما خواست به پدر بزرگش نشان دهد که اگر هم او بتواند سريعتر بدود باز قبل از اينکه به خانه باز گردد آبي در سبد وجود نخواهد داشت . پسر دوباره سبد را در رود خانه فرو برد و سخت دويد ، اما وقتي که به پدربزرگش رسيد سبد دوباره خالي بود.نفس نفس زنان گفت : " ببين! پدربزرگ ، بي فايدست . پيرمرد گفت : "باز هم فکر مي کني که بي فايدست ؟ به سبد نگاه کن." پسر به سبد نگاه کرد و براي اولين بار فهميد که سبد فرق کرده بود ، سبد زغال کهنه و کثيف حالا به يک سبد تميز تبديل شده بود؛ داخل و بيرون آن. پسرم ، چه اتفاقي مي افتد وقتي که تو قرآن مي خواني . تو ممکن است چيزي را نفهمي يا به خاطر نسپاري ، اما وقتي که آن را مي خواني تو تغيير خواهي کرد؛ باطن و ظاهر تو و اين کار الله است در زندگي ما.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 9:2  توسط eetemad  | 


 مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تامرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيدبنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

-  كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم "  اثر پائولو كوئيلو

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 8:9  توسط eetemad  |